تبلیغات
تــبادل کتاب - داستان قاسم جیگری

تــبادل کتاب

هدف : تهیه ی کتاب های درسی رایگان برای همه.
اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِیِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَیْهِ وَعَلى آبائِهِ فی هذِهِ السّاعَةِ وَفی كُلِّ ساعَةٍ وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَلیلاً وَعَیْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها طَویلاً
سلام

امروز یه داستانی شنیدم خیلی زیباست .

فکر کنم داستانهای قاسم جیگری رو شنیدید .

فقط کوتاه مینویسم که خسته کننده نباشه .


قاسم جیگری دیگه یه اقایی بوده که ازاون لاتا بوده ولی لاتی بوده که وقتی بوی محرم میومد دهنشو اب میکشید و به عزاداری میرفت یک روز اهالی شهر اعتراض کردند به اینکه اگه قراره به عزاداری امام حسین قاسم جیگری بیاد به مسجد مانیایم قاسم جیگری بیاد یک روز هفت نفر مسجد هیئت امنا جمع میشن که برن خونه قاسم جیگری بهش بگن که نیاد مسجد میرن دم درخونه قاسم جیگری درمیزنن درو بازمیکنه میگن : سلام قاسم جان بعدازاحوال پرسی میگن قاسم!!! امام حسین (ع) رو چقدر دوست داری قاسم برمیگرده میگه دوسش دارم !!!! عاشقشم دیونشم  جونم فدای حسین خانوادم فدای حسین . میگن قاسم دوسداری مجلش عزای امام حسین بزرگ باشه باعظمت باشه میگه بله دوست دارم میگن بنظرت کارخوبیه مردم عزاداری امام نیان بخاظر یک نفر بهتر نیست اون یک نفر نیاد اون جمع بیان قاسم که دیگه میفهمه موضوع از چه قراره میگه جانم فدای مولا چشم حاجی فهمیدم من فدای مردم عزادار حسینیم بشم نمیام . خلاصه قاسم جیگری تصمیم میگیره که دیگه نره فرداش زن و بچش میان میگن که قاسم نمیخوای بری مسجد قاسم میگه شمابرید من میام . قاسم پارچه های سیاه تهیه میکنه تو زیرزمین یه حسینیه برپامیکنه شروع میکنه به عزاداری کردن چندروز میگذره یکی از هفت نفر باچشمان گریان میاد خونه اون یکی میبینه اونم داره گریه میکنه خلاصه هفت نفرجمع میشن همه باچشمان گریان . میرن خونه قاسم جیگری درمیزنن بچه قاسم درو بازمیکنه میگن پدرتو صداکن قاسم میاد یکی از هیئت امنا باحالت گریان میگه قاســــــم !!!! مارو ببخش !!! قاسم میگه چی شده ؟ میگن قاسم ماامشب هممون امام حسین رو توخوابمون دیدیم بهمون گفتن که شماچیکاره بودید که به یکی بگید بیا به یکی بگید نیا . مگه من فقط حسین خوبام . قاسم چشماش پرازاشک شده بود برگشت گفت منم امسب اقام رو توخواب دیذم امام بهم گفت حسین اونارو بخاطر من ببخششون ..... اما قاسم توکه منو دوس داری واسم عزاداری میکنی چراشراب میخوری چرا کارای بد میکنی چرا چاقو کشی میکنی . منم بخاطر مولا شمارو بخشیدم اما به امامم قول دادم دیگه کارای بدنکنم چاقونکشم شراب نخورم قول دادم که روز عاشورا برای اقا بمیرم بله چندروز که گذشت وسط عزاداری دیدن بچه های قاسم دارن گریه میکنن ناله میکنن که یتیم شدیم بی پدر شدیم همه میرن دم در خونه قاسم . تشییع جنازه قاسم رو باشکوه بسیار انجام میدن .

پس بزرگا حسینیا امام حسین فقط فقط امام خوبانیست .





طبقه بندی: محــــــرم، داستان،
برچسب ها:داستان قاسم جیگری،

[ چهارشنبه 1393/08/28 ] [ ساعت 20 و 25 دقیقه و 41 ثانیه ] [ عاشق حجابمم ]

[ یاحسین() ]